|
مترسک !
علی آشناگر
آن دستی که برای جستجو
از طریق دهانم
مغزم را می کاود
سخت آزارم می دهد !
به تهوع افتاده ام !
می بینم صاحب آن دست را
که انکار می کند !
و آن دست می خواهد
علف هرزهای باغچه خود را
در دهانم بگذارد تا من نشخوار نمایم !
او مرا به هیکل گاو باغچه اش می بیند !
در حالیکه خود مترسکی ست در باغچه !
که باد و باران
به یغما میبرند
آخرین تکه های باقی مانده اش را !
بۆ ناردنی کۆمێنت یا روانگه و
بۆچوونی خۆت لهسهر ئهم بابهته، لهم فۆرمه
کهلک وهرگره
|