با گلوهای خونین و تلخ، بر زبان میرانیم، رویای شیرین آزادی را...

 

شیرکو جهانی اصل/ فعال حقوق بشر             baranishew@gmail.com

چند سال قبل به‌ شهر ماکو سفر کرده‌ بودم. برای شرکت در یک مراسم عروسی، به‌ یکی از روستاهای این شهررفتیم. تعدادی از جوانان در حیاط خانه‌ با رقص ویژه‌ کردی محلی میرقصیدند و عکسهایی از اوجلان را به‌ دست داشتند. چند نفر هم نگهبانی میدادند که‌ اگر نیروهای دولتی سر برسند، فورآ عکسها و پرچمهای سرخ پ ک ک را مخفی کنند. من به‌ همراه یکی از دوستانم برای شرکت در جمع مردان، وارد یک اتاق شدیم. تعداد زیادی از مردهای کرد، به‌ همراه چند مهمان آذری در آنجا نشسته‌ بودند. کردهایی ساده‌، دامدار، اکثرآ کم سواد، اما میهن دوست... پیرمردی داشت صحبت میکرد:

شنیده‌اید که‌ اوجلان هفته‌ گذشته‌ چه‌ کرده‌ است ؟!

با شنیدن نام اوجلان، همه‌ با هیجان بیشتری به‌ صحبتهای پیرمرد صوفی گوش دادند. و پیره‌مرد ادامه‌ داد:

اوجلان، از اجویت خواسته‌ است که‌ به‌ نزد وی در زندان جزیره‌ امرالی بیاید. اجویت هم دعوت وی را پذیرفته‌ و برای اینکه‌ بداند اوجلان چه‌ کاری با وی دارد، به‌ نزدش رفته‌ است. اوجلان با دیدن اجویت لبخند بر لب آورده‌ و گفته‌ است، خوش آمدی. از دیدن من در این زندان بسیار خوشحالی، نه‌ ؟! اما من اکنون میخواهم یک چیزی به‌ تو نشان بدهم. بگو برایم یک انار بیاورند.

اجویت به‌ سربازان دستور میدهد که‌ برایش یک دانه‌ انار بیاورند. اوجلان، انار را پاک کرده‌ و دانه‌های قرمز رنگ انار ظاهر میشوند. اوجلان یک حبه‌ از انارها را بیرون کشیده‌ و به‌ دست گرفته‌ است، سپس به‌ اجویت گفته‌ است،

_ چه‌ میبینی ؟!

_ یک حبه‌ انار !

اوجلان گفته‌ است،

_ آیا با کم شدن این یک حبه‌، انار تمام شده‌ است، یا حبه‌های دیگری همشکل آن هنوز مانده‌اند !؟

_ نه‌. هنوز دهها حبه‌ دیگر در انار وجود دارد.

و اوجلان به‌ اجویت گفته‌ است،

_ پ ک ک درخت اناریست که‌ من یک حبه‌ آن هستم. شما دلتان را به‌ این خوش کرده‌اید که‌ با دستگیر کردن من، کار تمام است، در حالیکه‌ صدها و هزاران تن مانند من در صفوف مبارزه‌اند.

آری. این داستانی بود که‌ پیرمرد برایمان باز گفت. داستانی که‌ در واقعیت، عملآ روی نداده‌ بود. لیکن پیرمرد، به‌ این رویایی که‌ شنیده‌ یا ساخته‌ بود، کاملآ ایمان داشت و بر این باور بود که‌ عملآ چنین چیزی روی داده‌ است.

اما به‌ هر حال آنچه‌ عیان است، رویاها، اکثرآ بیان کننده‌ حقایقند. پیرمرد به‌ آزادی و رهبریتش عشق میورزد. به‌ اوجلان و جنبش آزادیخواهانه‌اش ایمان دارد و رویایی که‌ بیانش میکرد نشات گرفته‌ از همین اعتقادش بود، به‌ شخصیت پیامبرگونه‌ و اسطوره‌ای اوجلان و رفقای گریلایش. شاید کسانی باشند که‌ این رویا را ساده‌ بینگارند. اما چندان هم ساده‌ نیست، بلکه‌ در عین ساده‌گی، بسیار عمیق و ریشه‌ دار است. این رویای شخصی، آینه‌ی ناخوداگاهی جمعیست که‌ در طی سالیان سال، طعم تلخ زنجیرهای را چشیده‌ است و اکنون ىه‌ دنبال خواست آزادیست . خلقی که‌ با آنان بودن تلخ، و تنها گذاشتنشان نیز نامردمی به‌ حساب می آید. لیکن اوجلان تلخی را به‌ جان پذیرفت و درس آزادیخواهی و مبارزه‌ را به‌ آنان آموخت. خلقی که‌ اوجلان، عشقشان را برای آنان، از نو تعریف کرده‌ و آن را عشق راستین کرد نامید. آری انار، پیکره‌ مشترک درخت انقلابیست، که‌ شیرین و نتیجه‌ بخش بوده‌ و با اسارت رهبریت این جنبش، تنها بخشی از آن ضربه‌ دیده‌ است و درخت هنوز پا برجاست. رویای پیره‌مرد، بیان کننده‌ حقیقت اسطوره‌ی ( این همانی ) و یکی بودن  اوجلان با گریلاها و خلق آزادیخواه است. آنان یکی اند و از همند. اما ریشه‌ درخت خشک نخواهد شد، بلکه‌ درخت، در مقابل سختیها بیشتر مقاومت کرده‌ و همچنان بر تعداد میوهای انار افزوده‌ خواهد شد.

رویا، دارای نمادهای اسطوره‌ایست، به‌ ویژه‌ رویایی که‌ خود در مورد اسطوره‌ باشد. البته‌ تفاوت رویا و اسطوره‌ این است که‌ رویا، یک تخیل فردیست و اسطوره‌،تخیل و آرزویی جمعیست. خوابها و رویاها را نمیتوان امری باطل به‌ حساب آورد. رویاها و اسطوره‌ها، معمولآ بیان کننده‌ حقایق اند. حقایقی که‌ با زبان شعرگونه‌ و سمبلیک بیان میشوند.

درحقیقت اگر کسی بخواهد در مورد اهمیت و تفسیر رویاها و خوابها، که‌ از ناخودآگاه انسانها سرچشمه‌ میگیرند، بیشتر آگاه شود، کتابهای فراوانی در این زمینه‌ میتوانند یاریش کنند. برای مثال، کتابهایی مانند ( تحلیل رویا، نوشته‌ زیگموند فروید)، ( تحلیل رویا، نوشته‌ کارل گوستاو یونگ)، ( انسان و سمبولهایش، نوشته‌ کارل گوستاو یونگ )، ( اسطوره‌، رویا، راز، نوشته‌ میرچا الیاده‌)، ( قدرت اسطوره‌، نوشته‌ جوزف کمپبل)، ( قهرمان هزار چهره‌، نوشته‌ جوزف کمپبل ) و ....

آری، اسطوره‌شناسی یک علم است و اوجلان یک اسطوره‌ علمیست. اسطوره‌ای که‌ رویای پیرمردها، دختران و حتی کودک شش ساله‌ گردیده‌ است. او به‌ زن معنی زندگی بخشید و به‌ زندگی، آزادی... کسانی هستند که‌ خوابش را دیده‌اند و کسانی نیز به‌ خاطر وی، جان خود را به‌ آتش کشیده‌اند. دریای انقلابی که‌ اوجلان به‌ راه انداخته‌ است، ریتم و موسیقی ویژه‌ خود را دارد، و رقص و سرود آزادی، در میادین جنگهای گریلا، درصفحه‌ی تلویزیون خانه‌های روستاییان، در تظاهرات مردم شهرها و در همه‌ جا، دیده‌ میشود. صدای ریتم انقلابش را همه‌ میشنوند و همه‌ را به‌ رقص آزادی وا میدارد. روز به‌ روز بر تعداد آزادیخواهان افزوده‌ شده‌ و درخت انار ( با وجود زخمی بودن از ضربه‌های تبر طوفان )، روز به‌ روز بیشتر میوه‌ میدهد. آبی که‌ به‌ ریشه‌ میرسد، تلخ، اما دانه‌های انار شیرین اند. این تفسیر حالات روانی پیرمردیست، که‌ شاید تا کنون فوت کرده‌ باشد، اما ایده‌اش جمعیست و همان عشق و ایده‌ در قلب و ذ‌هن میلیونها پیر و زن و جوان و کودک، ریشه‌ دوانیده‌ است. مگر همین چند روز پیش نبود که‌ که‌ یکی دیگر از رفقای جوانش به‌ نام دیار خوی، از اهالی شرق کردستان، جسم و جان خود را در اعتراض به‌ سپری شدن ده‌ سال زندانی شدن اوجلان به‌ آتش کشید!؟

بریتانها، زیلانها، روناهیها، مانیها و آرگش ها...

چه‌ بسیارند، آنانی که‌ به‌ خاطر وی زیسته‌ و با افکار وی خواهند زیست.

اوجلان، حتی اگر خود نیز نخواهد، دارای قدرت است. قدرتی که‌ ذاتیست. او نه‌ به‌ دنبال قدرت، بلکه‌ قدرت به‌ دنبال اوست. حتی در زندان انفرادی جزیره‌ امرالی... او دیگر صرفآ یک شخص نیست، روح یک خلق است...بودای به‌ روشنی رسیده‌ زمان... یک خورشید... چهره‌ای که‌ به‌ قبلها آرامش بخشیده‌ و در رویاها و سرود و ترانه‌های مردمش جای گرفته‌ است.

آیا چنین فردی را میتوان صرفآ با چشم سر دید !؟ نه‌. دیدن چنین فرد انقلابی متفکر و معجزه‌گری را، فقط با چشم درون ممکن است. او را ( آپو ) میخوانند و در زندانها و کوهها و خیابانها و منزلها، عکسش را به‌ همراه داشته‌ و نامش را بر زبان می آوردند...او که‌ خود رویای دیگران شده‌ است، خود از همان کودکی، رویای آزادی در سر داشته‌ و اکنون نیز، حتی به‌ هنگام پیری، به‌ دنبال همان رویاهای کودکیش میباشد... او مانند مسئولین دولتها، سیاست باز و سیاست پیشه‌ نیست. او سیاست را به‌ هنری برای رسیدن به‌ زیباییها تفسیر کرده‌ و سیاست را با صداقت در آمیخته‌ است. به‌ همین سبب است که‌ صادقانه‌، تمام زندگی خود را، به‌ دور از هر نوع منفعت فردی، در راه رشد شخصیت خود و رفقا و مردمش سپری کرده‌ و بارها و بارها حتی با مرگ روبه‌ رو گردیده‌ است. آری، او فردی انسان ساز و افسانه‌ایست . و خود نیز رویاهای پاکش را چنین صادقانه‌ باز میگوید...

بر روی قلعه‌ دیاربکر ایستاده‌ بودم. میخواستم به‌ میان مردم بروم، اما ناگهان متوجه‌ شدم که‌ کفش به‌ پا ندارم. کودکان دیاربکر، به‌ دورم من حلقه‌ زدند. دستم را به‌ داخل جیبهایم برده‌ و خواستم به‌ آنها پول بدهم. اما جیبهایم خالی بودند، تنها چند درهم یافتم و آنها را نیز به‌ کودکان دادم...

این خوابیست که‌ اوجلان در طی یکی از دیدارهایش با وکلای خود تعریف کرده‌ است.

این خواب، بعد درونی اوجلان را که‌ همگیمان تا حدودی با آن آشناییم، بیان میدارد. این خواب ظاهرآ ساده‌، نشان دهنده‌ چیست ؟! در دو کلمه‌ میتوان گفت، عشق و رنج.

اوجلان به‌ خلق خود، به‌ انسانیت و به‌ ویژه‌ به‌ کودکان عشق میورزد. او به‌ دیاربکر و قلعه‌ تاریخیش که‌ سمبل مقاومت در برابر دشمنان گردیده‌ است، و آن را پایتخت و مرکزی برای مبارزه‌ و مقاومت ( برخودان ) میداند، عشق میورزد، اما با وجود اینکه‌ هیچ چیزی ندارد و حتی در رویایش، کفش نیز به‌ پا ندارد، به‌ فکر خود نیست. بلکه‌ آخرین درهمهای ناچیز را نیز برای خود نگه‌ نداشته‌ و به‌ کودکان گرسنه‌ کرد میبخشد. او از دو حالت رنج میشکد، رنج ناشی از اسارت ( کفشها سمبل پا و توان حرکتند به‌ سوی مردم، اما نداشتن کفش به‌ پا، خود پیام و حس اسارتیست که‌ مانع از رسیدن وی به‌ مردمش میباشد) و رنج ناشی از فقر و آینده‌ نامعلوم کودکانی که‌ سمبلی از نسل آینده‌اند. آری اوجلان نگران آینده‌ این کودکان است. او همه‌ وجود خود را پیشکش نسل آینده‌ میکند.

این خواب، که‌ اوجلان آن را برای وکلایش روایت کرده‌ است، آنرا صرفآ پیامی برای خود نمیبیند، بلکه‌ آن را  پیامی برای همه‌ مردم و مبارزان راه آزادی میداند. محتوای این پیام نیزنیز چنین است:

 باید قلعه‌ دیاربکر را با تمام وجود از چنگ دشمنان ( از جمله‌ احزابی چون آ.ک.پ، که‌ ترکهایی جنگ طلب و تشنه‌ خونریزی و قدرت اند) محافظت کرده‌ و این قلعه‌ را به‌ سان قلعه‌ مقاومت و پایتختی برای میهن  نگریست. همچنین خواب چنین میگوید، باید به‌ کودکان ( نسل آینده‌ ) بیش از همه‌ چیز اهمیت داد و در راه نجات آنان، همه‌ چیز خود را فدا کرده‌ و هر چه‌ از دستمان بر آید، با قلبی پاک و بدون خودخواهی و فداکارانه‌، انجام دهیم. همه‌ چیز به‌ خاطر رهایی نسل آینده‌... و نهایتآ پیام خواب اوجلان این است ،

اگر خواهان آزادی هستیم، باید بدانیم که‌ بهای آن چندان ارزان نیست. باید تغییر کرد. باید دوباره‌ متولد شد. باید هر روز تولد یافت. تولد و تغییر. هر روز خود را متحول ساخت و هر روز در راه تحول به‌ سوی رهایی، در سفر بود...

راه آزادی، راه دشوار انسانهای از خود گذشته‌ و بزرگ است... راهی تاریخ ساز و سرنوشت آفرین.

به‌ قول اوجلان،

آزادی شایسته‌ آن خلقیست، که‌ برای رسیدن به‌ آن میکوشد...

و حتی باید با گلوی تلخ بر زبان آوریم، شیرین ترین رویاها را، آزادی را...

سوئد. استکهلم. 2009.02.20

 

 

 گه‌ر بۆچوونێکت هه‌یه‌ ئێره‌ کلیک بکه

تکایه‌ ئیشاره‌ بکه‌ن که‌ په‌یامه‌که‌تان له‌سه‌ر کام بابه‌ته‌

مافی بڵاوکردنه‌وه‌ی ئه‌م بابه‌ته‌ بۆ هه‌ڵوێست پارێزراوه‌ ، به‌‌ هێنانی ناوی سه‌رچاوه‌ که‌ڵک وه‌رگرتن له‌م بابه‌ته‌ ئازاده‌


هه‌ر بابه‌تێک له‌ لایه‌کی دیکه‌ بڵاو بکرێته‌وه‌ له هه‌ڵوێست دا  ئارشیڤ ناکرێت      Copyright © 2004-2006 , www.helwist.com