|
سه منبع،
سه جزء «حزب کمونیست ایران»
شمس برهان
در ایامی نه چندان دور، در شبی دیر هنگام در کلبه
ای درویشانه با پارسائی گرم سخن بودیم. از گذر
زمان می گفتیم که چه کردیم و چه شد، دریغا چه می
کردیم به از این می شد. سرنوشت نسل خود ورق می
زدیم که از کجا آمدیم و به کجا رفتیم. آگه بودیم
چون مردمان دیگر، چو ایام عمرت فزونی گیرد جانب
عقل و وقار بیشتر گزینی. کلام بیشترپخته کنی
ومردمان فزونتر قدر نهی و رنج آدمیان را ارج بیشتر
گذاری.
سخن که بدینجا رسید سکوت سلطه یافت بر گفتار. آن
پارسا گلو تازه کرد و گفت: ترا چه می شود.؟ گفتم
دریغا جماعتی یافت می شود دراین ایام که مسیر بلوغ
را وارونه طی کنند. چو پای به عمر گذاشتند و گیسو
سپید کردند، همانا بیشتر کجراه در پیش گیرند و سخن
به گزاف گویند. هر چه بیشتر در اقصای عالم کوچ
کنند، گفتار پوچ بیشتر نشر دهند.
عالم همصحبت که سخن به گزافه از کس نپذیرد، تندی
کرد وگفت: ترا منظور کی باشد؟ گفتم ای زاهد تو مگر
این قوم «حزب کمونیست ایران» نظاره نمی کنی؟ اینان
چون راکبان اتوموبیلی باشند که به سمت جلو نشانه
دارد اما در مسیر عقب طی راه کند. یا موتور را
نقصی باشد لاعلاج، و یا شوفیر را نقصانی ژرف در
کار باشد هیچ نداند فن اتوموبیل رانی.
آن پارسا زبان به دلداری گشود و گفت: ای رفیق ترا
انتظار بیهوده باشد از این جماعت، زینرو افسوس
بسیار کنی. هزاران گفتار نکند علاجِِ یک کردار
لنگ. تو تاریخ «حزب کمونیست ایران» مرور کنی تا
درسی و اندرزی فرافکنی. جوهر کلام در این نیست که
تاریخ و شرح حال فوائد و محسنات این حزب از چه
قرار است. لب کلام این است که فوائد این حزب در
تاریخ چه باشد؟ در فایده این حزب همین بس که خلایق
به چشم بصیرت ببینند و از آن عبرت گیرند تمام و
کمال و دیگر کسانی چنین تابوتی هرگزا هرگز بر دوش
نگیرند. دور نباشد روزی که این عتیقه را در کنار
دیگر یادگاران کهن در موزه ای تاریخ باستان عرضه
کنند.
شیرینی سخن بر مذاق خوش می آمد و اما خستگی ایام
بر زاهد شب زنده دارچیره می گشت. با خود گفتم که
حجب را باید نکودارم و کهن سالان را آزار ندهم.
درنگی کرده و دل به دریازدم : تو روایت اصحاب کهف
چون مزنده کنی؟ با همان تندی سر شب و بهمان تیزی
دوران شباب بانگ آورد: ترا سنور ایام چندانی از
اربعه نگذشته است. ترا با افسانه اصحاب چکار باشد.
داستان مایکل جکسون و مادونا را دریاب تا از شاخک
متجدد حزبیان پس نیفتی.
سوگند یاد کنم که پارسای من قصد مزاح نداشته و
ندارم. احولات این قوم پریشان و ویلان، از اینجا
مانده و از آنجا رانده، جگر سوز است و دغدارم می
کند. جست بسیار نمودم در نوشتار و گفتار بزرگان،
نیافتم آن قواره ای که بر تن این حزب لامروت
برازنده گردد. تا دردش دریابی و علاجش حاضر کنی.
چون گرداب است این لامصب. نه توانی درکش کنی و نه
درک دیگران کند. نه توانی نزدیکش شوی و نه دیگرانش
نزدیک شوند. چون دیده بانی افتاده از نای، در
بلندی خود ساخته سکنی گزینند. نه راه چاره دانند و
نه جستجوی راه نمایند. چون چاووشان بانگ برارند هر
پنج نوبت چون خروس بی محل.
پارسای دلشکسته که خود اهل درد بود، سخن بجد گرفت
و دندان بر جگر خسته بست. آموزگاری می نمود از سر
دلسوزی: از اینرو روایت اصحاب کهف برتافتم، نه
چنان غاری باشد و نه چنان اصحابی که دو صد سال
بخسبند. اما اهل سخن از این افسانه مدد گیرند تا
جماعت عتیقه پرست و کهن باور را بل به خود آورند.
ادب فراموشم شد درآن و جستم در میان سخن: مرا
منظور همین بود و بس. این حزبیان را تو گوئی در
خوابی گران و طویل الایام بسر برده اند. زبان
آدمیان زمان خود بر زبان نیآرند وهمه عالم از درک
گفتار آنان عاجز باشند. نه کردارشان را کس پسند
کند. نه سکه زمانه شناسند که نرخ اجناس به چند
است. نه فهم آن دارند که با ارز رایج زمان معامله
کنند در بازار. چو عاجز شوند از محاوره و مشاوره
با خلایق، پرخاش کنند و زمختی نمایند. همانا رگهای
گردن قوی کنند نه دلایل خود قوی و معنوی نمایند در
بحث و فحص.
هیچ مپندار که کهن باشند در همه جوانب. مدرن
پوشند، بیارایند و بیاشامند؛ اما مدرنیسم و
مدرنیته لت و پار نمایند. افسوس بسیار باشد در کار
اینان، به روالت نتوانی تمیزشان دهی اینان را تا
آنگه که لب به سخن گشایند. نوشتار اهل سخن ردیف
کنند در طاقچه و زیر بغل گیرند گاه و بیگاه،
آموخته اند این فیگور را از معلمان قوم. کمتر
بیاموزند و فزونتر بر منبر روند. غافل از فقر علم
خود، همه عالم را جاهل انگارند. همانا کمتر تدبیر
کنند در معانی آن نوشتار، لاجرم به عاریت گیرند
آنرا در جنگ با کفار.
بر سر برج همه سالان زوج قوم خود را به یمین و
یسار تفکیک کنند تا تزکیه نفس شود در میان خلایق.
بزدایند در این تفکیک هر گونه آلایش را از صفوف
بیکران حزب خود. آنگاه جشن و سرور بپا شود در همه
شاخه های انشقاق، فاتحین مدال گیرند با تاج و گل.
با این سنت پرورده ساختند در مکتب خود لیدر
وسیاستمدار بسیار که کفایت کند برای کل ولایات
عالم. هر چه در تعداد تنزل کنند این حزب یکتا به
ارقام، فزونی یابد قدرت و نفوذ اینان دو چندان.
سخن که بدرازا می کشید، حوصله زاهد هم ته می کشید.
هرگز درازگوئی پسند نکرد و برنگزید. می گفت: هنر
آن نباشد که وراجی کنی و سر مردم آوری به درد.
مردمان را خود درد بسیار است و طاقت کم. وجدان خود
گم نکن در این آشفته بازار،ای هوشمند، جانب دردمند
باش هماره و درد مشترک فریاد زن دوباره. مباش بردۀ
اوزان و القاب، معنی بگذار در کوتاه سخن. این بار
آرام ندا داد که هنر نباشد که دیگران را لغز گوئی
و طعنه زنی، شرط آن است که خود در کردار و گفتار
چون آنان نباشی به عین و عمل.
لحن جد گرفت کلامش و افزود: آنچه تو گوئی یافت می
شود با یک نظاره. در کنه باید رفت. حزب است و کار
مزاح نیست. کل و جزء دارد این بساط. حساب و کتابی
در کار است لااقل. به نورافکن روشن کنند گوشه و
کنار حزب تا خلافی نهفته نباشد در تاریکی. اساسی
دارند حتم بر نوشتار و گفتارشان. هکذائی هم نباشد
که هر چیز آورند بر زبان.
استاد را توقع بسیار بود ومعنی طلب می کرد. مدد
گرفتم از سخن آن نکونام که می گفت سه جزء و سه
منبعی باشد در کار. ور نه قوام نگیرد اندیشۀ
اشتراکی. لبخند نهان را رصد کردم در چهره پارسا و
دادم به کلام اندکی طول بی هیچ خنده ای.
سه جزء مجزا دارد این قبلۀ عالم: "حزب" است به
هزار زحمت؛ عنوان "کمونیست" دارد به یدک؛ گمارد
خود را براقلیم "ایران"، اما دیگرانش باور نکنند.
شاهد دارم بسیار که حقا نه "حزب" است بساط اینان و
نه دانند"کمونیست" چه باشد به مرام نه به سماع؛
مال "ایران" هم نباشند الحق.
بانگ بر آمد، معنی کن این سخن. گفتم آخر حزب که
گویند آئین و رسم دارد برای خودش. دفتر و دستک
دارد در آفیس. هر آنچه گویند و کنند مکتوب نمایند
بدقت با منشی و سکرتر. بالا و پائین باشد در کار.
نظم و نظام باشد در امور. آهنین باشد دیسیپلین آن،
تا کس از حد خود نگذارد پا فراتر، خواه فوقانی
باشد یا تحتانی.
کو نشانه از این نظم و نظام درنزد این قوم! همانا
به قهوه خانه بی دروپیکر ماند این سوغات. همگان
سخن گویند همزمان با الحان رنگارنگ، موزون نباشد
کارشان اصلا. تا مرشد آید به سخن، ساکت شوند در یک
آن و گوش گیرند آن سخن را با دهانی باز. زعیم قومش
نامند این خردمند را. چون بط نباشد او را باکی از
طوفان. چون خدعه بسیار داند و نیرنگ بسیار دارد در
انبان. میرزا بنویس استخدام نماید هراز چند گاه تا
جاه خود رسوا ننماید به آسان. منبر و مقام بخشد
فراوان، لاکن کلیدار این قبله همو باشد از ازل تا
ابد.
دلیری آمد از ولایت خیبر. آراسته باشد و شیرین
سخن. نقد و ادب بسیار داند، الحق. تحسین و تشویق
بسیار کند زعیم او را در انظار. اما در خفا، جفایش
بسیار گوید که شرمساری آورد و بس.
کس نباشد چون این دلیر که تواند نسوان را کند رها.
به یک بانگ همه نسوان را آورد به خبر. به صف کرد
به یک اشاره کل لشکر نسوان را تا یورش برند به
رجال در کوچه و برزن. یافت می نشود لنگه این لعل
بدخشان در اکناف عالم.
کلام به سرانجام نرساندم که زاهد بانگ برآورد:
نیست روا که تر و خشک بالجمع بسوزانی، صره از نا
صره را تمیز ندهی. جوش آورده و گفتم: آخر مگر عقل
نسوان پار سنگ بر می دارد که با ندای سلحشور خیبر
بیرق رهائی بردوش گیرند.
رندانه به نرمی گفت که در این عرصه راز بسیار است
و تو ندانی. همانند دیگران است و بس، چشم فرو بندد
و دم بگشاید. چو غریدن آغاز کرد این نامهربان، نه
نقطه داند و گذارد و نه ویرگول را بکار گیرد. غبطه
مخور، نسوان را عقل و مهارت بسیار باشد، بی نیاز
از سلحشور چه از خیبر باشد چه از ابرقو. سحر روایت
مظفر قلی خان دیوان را از خاطر دور مدار. تعدد
داشت زوجات آن جمیل دوران. لاجرم نکوهش بسیارمی
کرد مردان بی عفت و مردسالار را.
حالیا، آنچه حزبش نامند در نزد مردمان، فرمانی
دارد استوارو میزان تا شوفیر به متانت و با
تدبیرراند ماشین در جادۀ سنگلاخ. نه آنکه لگد
پراند و گاز گیرد چو دشواری آمد در میان. اهل
سیاست حزب بنا نهند تا مردم گرد آورند و مردم داری
نمایند تا اسباب ترقی فراهم کنند. سخن مردمان دیگر
گوش فرا دهند تا درس زندگی بیاموزند از مردمان
گمنام. درد خلایق درک کنند به پوست و استخوان، نه
آنکه دکه بگذارند بر سر زخم خونین مردمان و به
ابتذالش در آرند رنج بشر.
دریغا، از روز ازل که نازل شد این بلای آسمان،
بدشنام گرفت مردمانی بسیار را، چه از دور چه از
نزدیک. علم وصل کردن هیچ نیاموختند از اول، استاد
شدند هر یک در فصل کردن قوم خود. چون کج نهادند
بنا را معماران پرآوازه، دیگر حرام شد آسایش بر
سلحشوران، این دل بدریا زدگان زمانه.
زاهد که در جدال خواب بیداری میزد دست وپا. بحث
بجد گرفت و گفت: گواهی دهم "حزب" سامانش نباشد در
کار. مرامشان "کمونیست" باشد بی چون وچرا.
درنگم جایز نبود بسیار. گفتم گر "کمونیست" نشانش
باشد داس وچکش باستاره، که سرخش کنند لیل ونهار
با رنگ نیرنگ؛ الحق اینان "کمونیست" باشند. اما
اگر ِاند آدمیت را باشد نشان این مسلک، که انسان
را ارج گذارد و بر همو نماز گذارد و لاغیر. گر
مرام این باشد که چرخ و فلک در کارند تا انسان
آزاد و در امان نانی بکف آورد و به آسایش گذراند
ایام زمان. اینان را نه قرابتی باشد با این مسلک،
نیک فاصله باشد بینشان به وسعت قطبین شمال و جنوب.
بوی جباریت می دهد مسلک این حزبیان گر دقت کنی در
موعظۀ بالای منبریان. هم اینک شمشیر از رو بندند و
سخن گزاف بدرشتی گویند. کینه ورزی احساس واقعیشان
باشد، از دوست ورزی بری باشند به تمام عمر. تخم
نفرت کارند در دلها، کی توانند مردمان متحد سازند
با این زبان. اینان نماز بر کتاب و پیغمبر برند تا
ایمان خود کامل کنند. به سخره گیرند حق و حقوق
انسان زمان، هم در انظار و هم در پنهان. بورژوائی
نامندش این حقوق حرامزاده را. گویند غسلش می دهند
در بارگاه حزبی. چو بازش نویسند به قلم اعجاز.
پارسا از شدت صبر، مزاح را بر جد غالب آمده بود:
گرچه بساط این "حزب" و "کمونیست" از پای بست ویران
باشد چنین. شناسنامۀ "ایران"ش چون انکار کنی؟
وفادارند اینان به اقلیم ایران در اعماق دل.
گفتم که : ای پارسای آنچه که عیان است، چه حاجت به
بیان است. اینان گـُمارند حزب خود بر بالا سر
مردمان ایران. و گرنه، نزد ایرانیان نه دارند نفوذ
چندان نه نامش برند بکرات. ایران اقلیمی باشد
پهناور که در مردمان بسیار زیند در اکناف و اقصا.
همه نیاموزند فارسی چون شکر از مادر خویش. اما
زبان شیرین بسیار باشد در این اقلیم، همه به تاریخ
و سند که فقط فارسیان انکارش کنند.
گر حزبی "ایران" گذارد در عنوان خویش، سزوار است
که مردمانش حاضر باشند در خراسانات،
آذربایجان،احواز و بلوچ. گرنه فراگیر نباشد این
حزب " ایران" دوست. گر مکرر گوئی حلوا حلوا به شام
و صبحگاه، شیرین نگردد دهان هرگزاهرگز. خلایق
نداننت به ایرانی گر نیابند هیچ نشانی از
خوراسانی، آذری، عرب یا کورد و بلوچ در اندرون و
بیرون حزب. بیخود خود خسته کند این حزب علاف.
عالم زاهد و پارسا که سخن تا آخر دنبال کند. گفت
چون باشد چنین حکایتی؟ فارسیان بودند بسیار در
رکاب حزب سالیانی چند. چه شد که حزب بنا نهادند و
بجای گذاشتند.
فرصتم آمد سخن شیرین کنم. حقا اندک فارسیانی
بودند در رکاب حزب. زنبوریانی بودند گرد شیرینی.
نمک خوردند نمکدان بشکستند و نیش برکندوداران
زدند. شادکامی بسیار دیدند در جوار حزب. در رکاب
بودند و رکابی نمی زند. تا در کوه و کمر بودند غره
کردند سلحشورن را با تعریف و تمجید بی جا. گفتند
زبان خلقان دانند این مخلوق. احترامشان بسیار باشد
نزد مردمان پاک. اصیلشان خواندند در مرام و سیاست
تواریش کورد را. سان بسیار دیدند بسان سرکار
استوار در عیان و تمرین بسیار کردند پولتیک در
نهان.
بدعت بسیار داشتند از ازل. خدعه بسیار می کردند در
خفا. چون چشم بر سواحل نیلگون نرماندی باز یافتند،
یکسر رسم جفا پیشه کردند. دیدند این حجره را فایده
نیست بیش ازاین در سیاست، ورشکسته اش اعلام کردند
در همان دم تا گریبان خویش خلاص نمایند. چه بسا
دردسر بسیار داشت آئین سلحشوری مِـن بد.
ناگه وحی آمد در شبی تاریک که ای غافلان راه نه
این است و نه آن. عُمال را بکار نیایدشان این حزب
دیگر. کهنه است بسیار. خنجر از پشت زدند این دن
کیشوتان، ره لوس آنجلس در پیش گرفتند تا عُمال
فراخوانند به اترنت و دیش و بشقاب. مزین کردند
تابلوی خویش با القاب عُمالی. انشقاق بسیار برآمد
در اندک زمان، حالیا هر خانواری حزبی است برای
خودش.
چنان گشت اجزاء این حزب از هم متجزا، که دیگر هیچ
کلی را نمانده است قرار. نه حزبش توانی نام گذاری،
که دارد مرامی عاریتی و بیخود گمارد خود بر اقلیم
ایران. چراغی که روا گشت بر خانه و کاشانه، بر
مسجد حرامش کنند عاقلان.
آن پارسای عزیز کماکان در اظطراب بود از ماحصل این
سعایت. اندرز می داد آرام با گویشی نحیف. چون
تاریکی شب بسر آمد، عالم پارسا دیگر بار سفره بسته
و رفته بود. اما حدیث باقی بود همچنان.
انتشار
این نوشته در "ههڵوێست" الزامآ بمعنی تآیید
مواضع مندرج در آن نمیباشد
هرکونه کوپی برداری یا
استفاده از مطالب مندرج در سایت"ههڵوێست"، با
درج منبع آزاد میباشد
|